اگه روتابوتم برگای پاییزی خونه کرده به باد بگو شونه نکنه تابوتمو بزاره برگا بمونن.میدونی بعضی وقتا فکر میکنم چقدر عجیب زندگی چه خنده داره مثل تابوته.لحظه به لحظش.بعضی وقتا درشو وا میکنی جنازه داره تو چشات زل میزنه و میخنده بعضی وقتام جنازه گریه میکنه بعضی وقتا جنازه خونیه بعضی وقتا م اصلا جنازه ای نیست.نمیدونم میفهمی چی میگم یا نه شاید بگی پاک زده به سرش داره چرتو پرت میگه دیوونست بیکاری زده به سرش دیگه.شایدم بفهمی شروع کنی به باز کردن تابوتای زندگیت پیدا کنی اونیو که رو صورتش یه لبخند معصوم نشسته و تو هم بری کنارش بخوابیو در تابوتو ببندیو منتظرباشی تا از خواب بیدارتون کنن.
+
نوشته شده در یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 19:57 توسط barg
|
تو را تا رد پایم خط کشیدم که شاید این نفس یادم بماند یه نفس یه شعر یه قطره اشک کافی تا مثل یه برگ پاییزی تو بادو گریه ی آسمون برقصی بیفتی پایین.چقدر نزدیک بودیو دور میدیدمت .چقدر بودیو نمیدیدمت.چقدر گفتی میرم مسخرت کردم .چقدر ساده چقدر مسخره و بی مزست زندگی وقتی تو نیستی. با همه ی دلتنگیایی که برات دارم برات گریه نمیکنم .یه شاخه گل با یه نامه گذاشتم سر خاکتو رفتم.به همین سادگی مثل گریه ی تو اینم یادت باشه من همیشه گفتم و میگمو خواهم گفت بی گناه بودیو رفتی خداحافظ .
+
نوشته شده در یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 19:39 توسط barg
|
آهای صدامو میشنوی اصلا منو میبینی آهای با توام چیه فقط بدیامو میبینی و زود زود جبران میکنی نگو که من هیچ چیزی برای دوست داشتن ندارم نگو. آهای باتوام اگه بهترین نیستم تا دوستم داشته باشی بدترینم بدترینم ......نمیدونم شاید بدترین باشم اما آدم که هستم نیستم ..نمیدونم شاید آدمم نباشم اما ......نمیدونم شاید حق با تو باشه من لیاقت دوست داشتنو ندارم اما این حقو ازم نگیر که دوستت داشته باشم. اولش که اومدم میخواستم ازت شکایت کنم به همه بگم که چند وقت هوامو نداری به همه بگم که چند وقت تنهام گذاشتی زار زار گریه کنمو به همه بگم که......اما نتونستم. میدونم که کنو میبخشیو دوباره مثل اون روزا همیشه بامن میمونی شایدم همیشه با من بودیو من .........دوستت دارم و من تورا چشم در راهم ای غریبه ی آشنا من همان غریبه ی دریا نشینم
+
نوشته شده در شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 19:57 توسط barg
|
دو هفته ای بود که بارون نمیبارید و پیر مرد نمیومد .صبح صدای قطره های بارون که به شیشه میخورد از خواب بلندم کرد. دستو پامو گم کرده بودمو تند تند رفتم و لباسامو پوشیدم . از در بیرون اومدمو کلاه کابشنمو رو سرم کشیدم دستمو کردم تو آستینمو شروع کردم به شمردن سنگ فرشای خیابون ۱۲۳...یکی بهم سلام گفتو از کنارم گذشت نگاش نکردمو همونجوری که سرم پایین بود جوابشو دادم. از کنار کتاب فروشی مشت رضا که صد ساله که چهارتا کتاب تو مغازش داره و هیشکی ازش نمیخره و همش کنار الاعدین نشسته و رادیو گوش میکنه اونم دنیای عجیبی داره شاید یه روز درباره ی اونم بنویسم . به هر حال از کنار کبابی و ماهی فروشی و سبزی فروشیه آقا جوادیم گذشتم . رسیدم به کیوسک سیگار فروشی یه مرد میان سال تپل بود که دوتا از دندونای جولوش افتاده بودنو بقیشم زرد بود گفتم دو نخ وینیستون لایت . دو نخو گذاشت جولومو تازه یادم اومد که ای بابا اصلا من سیگار نمیکشم. خودمو اینور اونور زدمو گفتم ببخشید من پول همرام نیست خداحافظ. طرفم زیر زبونی چندتا سنگین بارمون کرد. بالاخره رسیدم به کو چه .همون کوچه که اولین خونش درش سبزه و رو دیوارش گلای شب بو ادمو مست میکنه .از اون کوچم گذشتمو رسیدم ته کوچه از رو دیوار نیمه ساخته پریدم اونور که ساحل بود. پیر مردو دیدم بازم کنار آتیشش نشسته بود .آروم رفتم رو جعبه کنارش نشستم. چشم از موجا بر نمیداشت نمیدونستم متوجه من شده یا نه.منم به موجا خیره شدم .بعد ۱۰ دقیقه بدون اینکه چشم از موجا برداره گفت:میشنوی؟گفتم:چیو؟گفت:یه نفر داره تو آب خفه میشه.یه نگاه کردم هیشکی تا چشم کار میکرد تو آب نبود به خودم گفتم بابا یه چیز گفت دیگه حالا توام زیادی جدی گرفتیشا.اما باورم نمیشد ۱۵ دقیقه بعد یه قایق ماهیگیری اومد داشتن یه نفرو از توش سه نفری میاوردن بیرون .دویدم تا کمکشون کنم میگفتن افتاده تو آبو خفه شده. سرمو برگردوندم نه پیر مرد بود نه آتیشش. بازم میگم اصلا برام مهم نیست داستان منو پیر مردو باور کنید اما فکر میکنم اگه یکم دنیارو ماورای اون چیزی که هست ببینید این ماجراها بهتون کمک میکنه تا بهتر ببینید و این ماجراها رو باور کنید.برگ۹پایزی۹
+
نوشته شده در یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 22:52 توسط barg
|
یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود یه پیر مرد نشسته بود پیر مرد همیشه کنار ساحل روزای بارونی پیش آتیش عجیبش مینشست و به موج سواری زیر سکوت فریاد مرغابی ها میرفت . پیر مرد آدم عجیبی بود عجیب تر از اون چیزی که بشه تصورش کرد ابروهای پر پشت و موهای جو گندمی مجعد.یه کابشن سبز بادی ویه شلوار رزینی سیاه که تو پوتینش کرده و سیبیلای بلندش که رو لبشو پوشونده باعث شده ریش کم پشتش به دید نیاد اما من به خاطر ظاهرش بهش عجیب نمیگم به خاطر صحبتاشو رفتارش که میگم خیلی خیلی آدم عجیبیه. وقتی یه روز بارونی از فرط شادی و ذوق به خاطر اینکه امروز میتونم اونو ببینم رفتم کنار ساحل اونو دوباره کنار آتیشش که هیچ وقت با وجود بارون خاموش نمیشه و چوب داخل اون حلب هیچوقت نمیسوزه و تموم نمیشه دیدم آروم و با احتیاط بدون اینکه سکوتشو به هم بریزم رفتم رو جعبه ای که بعد ها فهمیدم به خاطر من اونجا میزاشت نشستم . باور کنید یه چیز عجیبی اونجا بود که باعث میشد جرات حرف زدن نداشته باشم و با نگاه اون میفهمیدم که منم باید به موجا خیره بشم . اینکارو ساعتها انجام میدادیم حتی بعضی وقتا بدون تبادل هیچ حرفی. اون روز بعد این که سه ربع ساعت به دریا خیره بودیم پیره مرد بدون اینکه چشم از موجا برداره با صدای گرفته و خشدارش گفت چی میبینی . گفتم: موج هارو که پشت سر هم میان و جولوی پام کف میکنن . گفت ارزش دیدن و داره گفتم چی ؟ گفت:چیزی که تو میبینی. گفتم:مگه شما چی میبینی؟گفت :من موج ها رو میبینم که هیچ کدوم مثل هم نیستنو با صدای قطره های بارون و شعله های آتشو مرغای دریایی سمفونی آسمان رو در روبه روی چشم هات به نمایش میزارن . هردومون دوباره ساکت شدیمو به تماشای موج ها نشستیم اما اینبار من یه جور دیگه میدیدم. اینکه شما این داستانو باور کنید اصلا برام مهم نیست اما شاید از ملاقاتای دیگم که با پیر مرد داشتم بعدن یه چیزایی بنویسم که فکر میکنم برای شما که ندیدینش خیلی جالب و عجیب میتونه بلشه فعلا خداحافظ
+
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت 17:55 توسط barg
|
-
دلم میخواد بخوابم .اونقدر بخوابم که دیگه نخوابم دلم میخواد خواب ببینم که خوابم و تو خوابم خواب نمیبینم .دلم میخواد بخوابمو تو خوابم خواب نبینم اگه هم خواب ببینم خواب ببینم که دیگه تو رو تو خواب نمیبینم .هر چند که امیدوارم خواب ببینم که دیگه خواب نمیبینم .خواب مثل شیر یا خط یا کابوس یا رویا هر دو تاش مضخرف اگه خواب نبینی بهتر اصلا کلا خواب مضخرف اگه نخوابی بهتر اصلا بیداریم مضخرف اصلا دنیا چه خواب و چه بیدارش مضخرف اصلا آدما همشون مضخرفن حالم از همشون بهم میخوره . اصلا میدونی چیه منم مضخرفم که این مضخرفا رو مینویسم.
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 18:40 توسط barg
|
یک دو سه ......چقدر دلم میخواد موجای دریارو بشمارم هیچوقت خسته نمیشم پیر مرد کنار ساحل که همیشه زیر بارون بغل آتیشش نشسسته اینو بهم یاد داده شاید شما ندیده باشید ولی هیچ کدوم از موجا شبیه هم نیستن هیچ کدوم یه صدا ندارن و عطرشون با هم فرق میکنه شاید ندیده باشید ولی اون پیر مرد بهم یاد داد که هیچ وقت از طراوت تکرار قطره های بارون خسته نشم شاید شما ندیده باشید اما اون خوب بهم یاد داد تا از خیره شدن به آتیش که تو رو با یه تغیر کوچیک تو تیغه ی شعله هاش وادار به تماشای بی دلیل خودش میکنه دوری کنم شاید شما ندیدید اما اون خوب بهم یاد داد..............
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 15:20 توسط barg
|
چه هوای خوبیه چقدر ستاره تو آسمون وای ازاین همه ستاره یعنی یه دونش واسه من نیست اگه این ستاره ها هیچکدوم واسه من نیست یا ستاره ی من خجالتیه و رفته پشته ستاره ها قایم شده دلم میخواد بارون بباره اینقدر بارون بباره که هیشکی ستارشو نبینه دلم میخواد زیر بارون نفس بکشم دلم میخواد آسمون ابری شه دیگه هیشکی تو اسمون دنبال ستارش نگرده دلم میخواد بارون بباره اصلا اصلا چرا بارون نمیباره نکنه آسمونم دلش میخواد اینقدر دنبال ستارم بگردم تا چشمام دیگه سو نداشته باشه آهای با تو ام چرا اونورو نگاه میکنی حالا که نوبت ما شد به حرفام گوش نمیکنی نمیخوای بباری میخوای چیکار کنی من که دیگه شکستم داغون داغونم دیگه میخوای با هام چیکار کنی یعنی بسم نبود این همه زخم زبون یعنی کم خرد شدم من ذره ذره دارم آب میشم هیشکی منو نمیبینه هیشکی حرفامو نمیفهمه با تو ام کمکم کن نزار بیشتر عذاب بکشم ببار ببار و راحتم کن
+
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 12:50 توسط barg
|

